Sahar Samet

دفاع از حقوق زنان ,کودکان و پناهجویان

Sahar Samet

دفاع از حقوق زنان ,کودکان و پناهجویان

کشته شدن ۲ کودک در هرات افغانستان


واقعا خسته شدم از شمارش مرگ و میر های روزانه ی ناشی از حملات گروه وحشی و تروریست طالبان به هموطنانم و گروه های آدم ربایان در افغانستان. هر روز عکس از دل و روده و دست و پای قطع شده و سر بریده ی قربانیان می بینیم. نه پیر ماندند و نه جوان از همه دردناک تر مرگ کودکان معصوم و بیگناه است.

 

 

بدبخت و بیچاره ترین مردمان روی زمینیم که کودکان سرزمین مان برای کشته شدن به دنیا می آیند و در اوج کودکی به بهانه های مختلف جان های شیرین خود را از دست می دهند .جنگل هم دارای قانونی است اما افغانستان هیچ قانونی برای زندگی وجود ندارد کشوری که سالهاست انسان نما ها به انسان ها رحم نمی کنند. بیچاره ما مردم که نه در داخل افغانستان امنیت جانی داریم و نه این مشکلات در کشورهای غربی برای مسوولین اداره ی مهاجرت به گونه ی درست بازتاب داده می شود تا با تصمیم های نادرست خود با زندگی مردم بازی نکنند. بیچاره ما مردم که همیشه بیچاره ایم

دوباره میسازمت وطن

نظرات 1 + ارسال نظر
سعیدی جمعه 1 اسفند 1393 ساعت 12:29 http://yaqut.blogsky.com/

روزگارم بد نیست

تکه بمبی دارم ، خرده باروت ، سر سوزن موجی از خون

مادری دارم ، از جنس هوس

دوستانی ، بهتر از بوش

و خدایی که خودم ساختم

لای این وحشت ها ، پای آن کوه بلند

روی آگاهی تانک ، روی قانون حراص

من تکفیرم

قبله ام وحشت

جانمازم خون ، مهرم دروغ

کمربند سجاده ی من

من وضو با طپش جان می گیرم

در نمازم جریان دارد ریا ، جریان دارد جنگ

خیانت از پشت نمازم پیداست

همه ذرات نمازم خونی است

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را کودک بی بابا ، گفته باشد سر گلدسته ی تزویر

من نمازم را ، پی « تکبیرة الاحرام » قتل می خوانم

پی « قد قامت » حمله

کعبه ام بر لب خون

کعبه ام زیر بمب ها

کعبه ام مثل قدیم ، می رود بت به بت، می رود ترس به ترس

« حجر الاسود » من ویرانی آشیانه هاست

اهل تکفیرم

پیشه ام وحشی گری است

گاه گاهی بمبی می سازم با دعا ، می گیرم جان

تا به آواز مسلمان که در آن حوالی است

عمرشان سر برسد

چه شعاری ، چه شعاری ، ... می دانم

پرده ام بی جان است

خوب می دانم ، حوض نقاشی من خیال است

اهل تکفیرم

نسبم شاید برسد

به مردی در غرب ، به زنی در شرق

نسبم شاید ، به زنی فاحشه در شهر تلاویو برسد

پدرم وحشی گری می کرد

کمربند هم می ساخت ، سر هم می زد

ریش خوبی هم داشت

من به مهمانی غارت رفتم

من به دشت سوریه

من به باغ عراق

من به جنگ با اسلام رفتم

رفتم از پله ی مذهب بالا

تا ته کوچه ی نیرنگ

چیزها دیدم در شام

کودکی دیدم بابا را بو می کرد

خانه ای بی در دیدم ، مردی بی سر پرپر می زد

من زنی را دیدم ،بی کس

من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس نفاق

کاغذی دیدم ، از سوی حجاز

مسجدی دور از خدا

سر بالین جوانی ، شمشیری دیدم پر از خون

قاطری دیدم از کاخ سفید

اشتری دیدم بارش همه از ریال

عارفی دیدم بارش لااله الله

اهل تکفیرم ، اما

شهرمن اینجا نیست

دینم گم شده است

من با جنگ ، من با قتل

خانه ای در طرف دیگر شب خرابش کردم

من در این شهر به گم نامی اسلام نزدیکم

من صدای نفس کودکان را می شنوم

و صدای غارت را ، وقتی از کوچه ای می گذرم

و صدای ، ویرانی ها را

و صدای کشتار، ترکش و بمب و خمپاره ها را

من صدای قدم خواهش می شنوم

و صدای ، پای بی قانونی خود در حلب

من صدای ، کفش ایمان وهابی ها را می شنوم

و صدای متلاشی شدن اسلام

پاره پاره شدن دین رسول

من ندیدم دو مسلمان را با هم دشمن

هر کجا هستم ، باشم ،

ناموس مردم مال من است

آرامش ، امنیت ، خدا ، دین، اسلام مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر گردن می زنم

من نمی دانم

که چرا می گویند : داعشی وحشی است ، اسلام زیباست

و چرا در غرب داعشی ناپیداست

کاخ سفید چه کم از کعبه دارد

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید کشت

آیه ها را باید شست

آیه باید خود ساخت ، آیه باید خود نوشت

کمربندها را باید بست

در تجمع ها باید رفت

جان را ، عمر را ، زیر بمب باید برد

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.